دو قطعه شعر از صادق رحمانی
ای مرگ

از وسعت باغ تا صفا را بردی
با خویش عصای دستها را بردی
ای مرگ ! خدای عشق مرگت بدهد
آخر ز چه رو امام ما را بردی؟
*
امام من چرا افسرده بودی
چرا ای باغ گل پژمرده بودی
مرا تنها رها کردی و رفتی
دلم را کاش باخود برده بودی
*
دریغا درد من ساحل ندارد
بجز دریای غم منزل ندارد
دلم از حجم بودن پر گشوده است
خدایا سینه من دل ندارد
*
چو حرف از غربت دیرینه می زد
سرشکم شعله در آیینه می زد
غریبانه، دل من نوحه می خواند
دو دست اشک نم نم سینه می زد
*
نوای های های گریه دارم
به دل چون نی نوای گریه دارم

کنار چاه غم دور از تو هر شب
پریشانم هوای گریه دارم
*
تمام حزن یاران است در من
هوای سوگواران است در من
شکستم بغض چندین ساله ام را
خدایا، شور باران است در من
*
شبی بی روی ماهت سر نکردم
حدیث درد را از بر نکردم
غریبانه به روی شانه ی شهر
دلم می رفت و من باور نکردم
*
نگاه شمع نم نم سینه می زد
خدا داند که عالم سینه می زد
نه تنها خاک آن شب گریه می کرد
برایت آسمان هم سینه می زد
*
نام تو کنار سبزه جاری ای گل
تو شهرت آفتاب داری ای گل
تو رویش لاله های داغی، یعنی
تاریخ تولد بهاری ای گل