
بضاعتی برای کسب خوشهای از خرمن پر بار شعر او خسته و گامهای بیرمق، با آنکه میدانست توقّعی
نداشتم، امَا دست کم- در بازار پر فریب کار ادبی و ندارم، و با آنکه حالی حتّی برای نشستن نداشت، به
فرهنگی- چشم و دل سیری را از او آموختم. و خدا یاریام شتافت. آمد و ساعتها در کنارم نشست و اجازه
میداند که چه شکرها به درگاهش کردهام به خاطر دو داد درست به شیوۀ سالهای نوجوانی، با او درد دل کنم
نعمت بزرگ که استحقاق هیچ کدامشان را نداشتم و و مصیبتهای فراق مادر را یک به یک بشمارم. و چه
نصیبم کرد. دو نعمت بزرگ و دامنهدار که در ذات صبورانه شنید و نگاه خستهاش، تصدیق کرد و ذرهّای
خود تمام شدنی نیستند و من در به دست آوردنشان به تعارف، دلداری نداد و گفت میدانم که چه میکشی.
نقشی نداشتهام و تنها لطف بیمنتهای خداوند، سبب و شاید تنها جملهای که از سر دلداری گفت، این بود
ساز آنها بود؛ یکی مادرم و دیگری قیصر. که «من هم رفتنیام! همین روزها، با همان دردهای
مادرم، به خاطر آن که دامان خدا بود بر روی زمین مادرت! ...» که نه خواستم و نه توانستم که بشنوم، چه
و من هرگز ندانستهام که خداوند، مخلوق ناقابلی چون برسد که باور کنم. امّا دریغ که قیصر مثل همیشه راست
مرا چرا در آن دامن آسمانی نهاد. و قیصر، که شکوه میگفت و من باید باور میکردم که داغ بزرگ دیگری
شعر این روزگار بود و کرور کرور جان مشتاق، شیفتۀ در راه است. باید باور میکردم که آن شب، وقتی که
مصاحبتش. و چرا من، توانستم در ابتدای مسیر پر فراز قیصر خداحافظی کرد و در آسانسور بسته شد، دیگر آن
و نشیب شعر، توفیق هم نفسی با او را داشته باشم؟ چهره و آن قامت را نخواهم دید. و لبخندی که در اثنای
*** بسته شدن در آسانسور، روی صورت قیصر بود. آخرین
امسال- پاییز 86- بیست سال از آن ماجرا میگذرد. تصویری خواهد بود که از پیر و مراد و تکیهگاه شعر و
و من در آستانۀ چهل سالگی- به فاصلۀ چهل روز - هر جوانیام، قیصر امینپور، در ذهنم نقش میبندد.
دو تکیهگاهم را از دست دادهام. مادرم را،و قیصرم را چند روز بعد، خبر مثل پتک بر سرم
چه کنم؟ آوار شد. که اینبار، پتک بر ویرانه
مادر که رفت، شنیدم قیصر گفته است من توان کوبیده میشد. ویرانهای که داغ
تسلیتگویی به فلانی را ندارم. که باید هم همین را مادر بر سرم ریخته بود و
گفته باشد. چرا که او تنها کسی بود که میدانست داغ بعدی، آتشی بود که
دلدادگی و وابستگی با جان من چهها که نمیکند. و از ویرانه را هم سوزاند.
طرفی، خودش هم دیگر حال و رمقی نداشت و درست اکنون من، هم ویرانهام
مثل مادرم، اسیر دیالیز بود و زخمهای بیشمار و قلبی و هم خاکستر، به خاطر
که دیگر یاری نمیکرد. و اگر نبود حضور پر مهر دیگر مادرم، به خاطر قیصر.
استاد شعر و زندگیام - ساعد عزیز - که در آن سحر راستی، چاره چیست؟
ماه رمضان از پشت شیشۀ تلویزیون به یاریام شتافت، نمیدانم تنها میتوانم نالهام را
و فردا در بهشت زهرا سایه به سایهام آمد و چشمههای از شهریار وام بگیرم و بگویم:
حکمت را در گوشم جاری کرد. بیشک من بر جنازۀ ای وای مادرم!
مادرمتمام کرده بودم. امّا ای کاش روزگار به همین داغ ای وای قیصرم! ...
دل بسنده میکرد و با شانههای ناتوان من سر به سر
نمیگذاشت.
یک ماهی که از آن مصیبت گذشت، و درست زمانی
که اطرافم خالی شده بود و داغ مادر داشت به شکلی
بیرحمانهتر دل زخمیام را خراش میداد. شبی از
شبها قیصر به سراغم آمد، با همان قامت
مجلات دوست نوجوانانمجله نوجوان 145صفحه 19