نگـاه تـو
در دامنۀ نگاه تو
همراه با پرنده هایی زلال
آواز خوان
از محلۀ ابرها
گذشتیم
و با دستهایی کبود
طنین ترانۀ دریا را
بر سقف دنیا
نوشتیم
و در تالارهای آفتابی آسمان
با نخستین انسان
با نخستین صدا
آشنا شدیم
ماه بر شانه های کوهستان
خواب بود
حنجره هامان
از پرسشی غریب می سوخت
سطر سطر خیابانها
پر از سیاه مشق سراب بود
ما با تو
در باغهای آتش روییدیم

و در کنار پرچین های باران خورده
برای درختان شهید
شعر خواندیم
و از پشت شیشه های تشنه
فطرت آبی نیلوفران را
لمس کردیم
ما، در کلبه های سادۀ دلتنگی
زیستیم
ما با همۀ کلدان های شکسته
گریستیم
در باران نیزه ها
به عشق پناه بردیم
به اشک، به آه
به عاشقانی که یک روز
در داغترین تنهایی
خرقۀ خود را
به راه بخشیدند
قلبهای مبتلا
قلبهای مطّلّا
از ما فاصله گرفتند
جمال آن جهانیِ اطلسی ها
ندیدند
تو را ندیدند

و یک شب که خواب
پلکهایمان را سنگین کرده بود
سبکبال از پلّکان صبح
بالا رفتی
و درهای فردا
به روی ما بسته شد
کاش می شد یکبار
فقط یک بار دیگر
زیر چتر سپید نگاهت
بیتوته کرد
آنوقت می توانستیم باز
از کبوترها سبقت بگیریم
از شاخ گوسفندان
سیب بچینیم
و گل بشنویم
از درختان تازه
در باغهای قدیم
تو رفته ای
ردّ پای تو بر رودها جاری ست
از این راه زلال
برنمی گردیم

محمد رضا مهدیزاده