حماسه شهید
□ قصیده ای از مهرداد اوستا
فری سرود عشق و اعتلای او
ترّنم و نوای دلگشای او

کدام نغمگی به پرده می زند
ترانه ها به نقش جانفزای او
گرفته جام آفتاب و مست می
به یاد نرگسان سرمه سای او
فراز پردۀ خرد ترّنمی
خدایی است و، رازگون نوای او
فری ستوده عاشقی، هنروری
کرامت و کمال و کبریای او
ولایت و سرود جانفزای وی
شهادت و حماسۀ ولای او
چه گوهری که خاک را بدل کند
به گرمی و به نور کیمیای او
چه کیمیا که خاره گوهری کند
به بوتۀ زمانه ز التقای او
□
لقای دوست خواهد و بلای وی
خوشا شهید و ایزدی لقای او
به یاد روی کیست کاین چنین کند
به فدیه جان و زندگی فدای او
به پای او ملک نماز از آن برد
که ایزدی است فره و بهای او
فراز پرده های غیب پرکشد
به دیدۀ شهود و ماورای او
قدم به وادی قدم زده است و ره
سپرده پهنه و دراز نای او
امانتی الهی است و هرکرا
نصیبه نی از این ودیعه، وای او
عیار مرد درد آزمون وی
نشان درد مرد آزمای او
به تارهای جان او به نغمه در
نوای ناییان نینوای او
شکوه کاروان او که بگسلد
سلاسل کواکب از داری او
زعارفان قبلۀ قضای حق
ز عاکفان کعبۀ رضای او
فرشته نغمه سر کند چو بشنود
ترنّم نوای ربنای او
به رزم دیو ناوک شهاب وی
عیان ز ترکش جهان گشای او
به روشنی یکی شگرف اختری
تلألؤ شعاع جانفزای او
شفق حمایل درفش زُمردی
فلق طراز لعل گون قبای او
به پرتو سپیدۀ سحر نگر
درخش آذرخش جانربای او
□
به کام موج خیز فتنه بود اگر
نبود ناخدای او خدای او
کشد به خرمن منافقی شرر
شراره های تیغ سرگرای او
الهی است و جاودان چو بنگری
به گوهر نبیره و نیای او
به چام موجۀ بلا چو کشتییی
خدایی است و ناخدا خدای او
خجسته بخت عاشقی، شهادتی
کجا خدای اوست خونبهای او
خوشا شهید و فرۀ الهی اش
به دلکشی نوای دلگشای او
از آسمان به آسمان شکوه وی
ز بیکران به بیکران فضای او
شهادت است عالمی عجب که ره
نمی برد خرد به منتهای او
به تازگی نسیم دلنواز وی
به خرمی بهار جانفزای او
غرور خصم دیدی و کنون ببین
به خم گرفته قامت دوتای او
□
به تند باد قهر چون برآوری
برافکنی زبیخ و بن بنای او
حجاز و مصر و اردن و عراق را
فروبکوب و شهر و روستای او
وهابیان و بعثیان عفلقی
جنود صهیون است و اولیای او
فدای مردمی است در بقای وی
بقای زندگی است در فنای او
شهید، عشق و زندگی است، زندگی
به رزم مرگ و، زندگی گوای او
سپاهی و درفش عزم قدس وی
بسیجی و، بسیج کربلای او
خطر وزان به پهنۀ نبر وی
ظفر دوان به سایۀ لوای او
همای تیز پرّ وهم کی رسد
ز تک به گرد رخش باد پای او
سحر چنانکه آبگون یکی ردا
فلق طراز سند سین ردای او
قدر عنانکش تکاور و قضا
دوان به سان سایه در قفای او
خروش او شکوه اوست تندری
که غرب و شرق لرزد از هرای او
گذر یکی به بلخ و ز هرات بین
به عزنی و سنایی و ثنای او
ز نیل تا به سند و کرخه بنگری
بلای غرب و شرق و ابتلای او
وفا از او مدار چشم و مردمی
که نفرت است و ننگ مدعای او
□
ستوده رهبری که داد و مردمی
به رهبری کنند اقتدای او
حسینی و بدایع شهادتش
خمینی و خجسته پیشوای او
سعادت است و هم عنان بخت وی
شرف عیان به سایۀ همای او
خدایی است و سرمدی چو بنگری
به فرّ و گوهر طباطبای او
هنر نیارد و خرد ستایشی
مدیح را سخن به راستای او
ستاره همچو پرچم درفش وی
بتاید از بر فراخنای او
فراز کنگرۀ سپهر موج زنان
حمایل درفش عرش سای او
سرود مهر مردمی سرود وی
صلای عشق و زندگی صلای او

چه بینم عصمت خدایی ورا
ز ناسزای خصم ژاژخای او
همانک دی خلاف هرچه مردمی
ثنای دیو گفتی و دعای او
به یافه ای دو مرده ریگ قرن ها
مدیح تاج خواندی و ثنای او
ندید چشم روزگار تیرگی
به تیرگی دماغ هرزه لای او
بنهره تر از آنک خود به جای وی
زبان خامه سرکند هجای او
زمانه باش تا به بوتۀ بلا
عیان کند عیار ناروای او
نکرد جز که دشمنی به جای من
زمانه تا چه کرده ام به جای او
مرا که همتی است برتر از فلک
زبون او نگشتم و هوای او

□
خزان مرگ می دهد چو می وزد
ز صرصر سموم مرگزای او
زبون دیو غرب و شرق آمده
زمانه و سرشت بی وفای او
نهیب او یکی درنده اژدها
جهان جهان به کام اژدهای او
چه دم ز مردمی زند، به مردمی
که خون مرد می چکد ز نای او
ز لعل غنچه خنده واکند گره
به پرده پرده، خون ز پرده های او
بنالمی به درد همچو نی اگر
زفتنۀ زمانه و دغای او
چو ابر خنده گرید و دمد همی
چه لاله ها ز ریزش بکای او
چو شمع گریه خندد و به سوگ وی
ز کحلی شب آمده وطای او
الا اگر هنروری به دل مخر
غرور مرگ زندگی نمای او
یکی نگر به سرگذشت مردمی
چو مایه توخت مردمی بهای او
به گردش زمانه بین که بنگری
به خون کیست سیر آسیای او
تو را که هیچ مایه درد عشق نی
ز درد من چه جویی و دوای او
به نوبهار او مبین که سیل خون
تراود از تراوش صبای او
نه گل که آتش بلا همی کشد
زبانه از جوانۀ گیای او
□
شهادت است زندگی چو بنگری
به مریمین ترانه و نوای او
مدیح راه مصطفی و عترتش
سرود شاعر سخن سرای او
فراتر از فرشته در مقام حق
کرامت و سرشت پارسای او
هنر هماره آفرین کند همی
به هرگزی کلام دیرپای او
به اقتدای اوستاد دامغان
« فغان از این غراب بین و وای او»
به آفرین اوستاد شاعران
بهار و چامۀ هنرنمای او
به فن چامه گستری، سخنوری
یگانه اوستاد و مقتدای او
