تمنای نگاه

آنچنان بر رخ تو شور تماشاست مرا
که نگاهی به بلندای تمنّاست مرا
می کشد نقش توام بر سر بازار نظر
جذبۀ مهر تو سرمایه سوداست مرا
عطش چشم من و حسن تماشایی تو
داستانی است که پیرایۀ غوغاست مرا
من و جانی که کمر بسته به شیدایی تو
تو و رویی که چنین زمزمه آراست مرا
خشک لب در تف سوزنده صحرا تا چند
با مرادی که نظر کردۀ دریاست مرا
آبرو خرج نظر کرده ام ای عشق بتاب
به جنونی که در این دیده هویداست مرا
گر میّسر شودم نیم شبی حال دعا
در چنان حال و هوا با تو سخنهاست مرا
باز کن بال نگاهی به نهانخانۀ دل
که تمنّای نگاهت به سراپاست مرا
بی توام روز مبادا که در آیین دلم
نقش رنگین تو آیینۀ فرداست مرا
میرهاشم میری